سلام،
1-الان که بابام داره مطلب این پست رو مینویسه، تو خونه عمه مراسم بله برون مریم و محمدآقای (حسن) خلیلیه و ما هم به خاطر این که این برنامه به خاطر هول بودن آقاداماد و عروس خانم یه دفعه ای برنامه ریزی شد و یه سری مشکلات دیگه که در ادامه نوشته میشه نتونستیم خودمون رو برسونیم تهران و مطمئناً جای من و داداش تو این مراسم کلی خالیه و اصلاً هم قرار نیست به کسی خوش بگذره!!!.
2-و اما ماجرای اصلی این پست: روز بیست ویکم فروردین، بعد از اینکه من رفتم مدرسه، انگشت شست دست چپ حسین آقای ما رفت لای در و ناخونش بلند شد و برای همین هم مامان سریع اونو برد بیمارستان دکتر مجیبیان و بعد از اینکه تو بخش رادیولوژی از دست حسین عکس انداختن و مطمئن شدن انگشتش نشکسته، دکتر کارگر دستش رو معاینه کرد و گفت که براش پانسمان کنن. تو همین وضعیت بود که مامان و بابا متوجه شدن دفترچه بیمه های من و داداش اعتبارش تموم شده و چون ایندفعه نتونسته بودن اونا رو توی یزد تمدید کنن، قرار شد من و داداش رو با خودشون بردارن و آخر هفته برای تمدید دفترچه ها و یه سری دیگه کارای اداری ببرن قم. اما نمیدونم چه اتفاقی افتاد که روز بعدش بابا هم مثل مامان پشیمون شد و تصمیم گرفتن که ما دوتا رو بذارن پیش دائی مهدی و خودشون صبح زود برن قم و بعد از اینکه کاراشون تموم شد سریع برگردن یزد.
ساعت 3:30 صبح روز چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391، وقتی که من و حسین و دائی تو خواب ناز بودیم، بابا و مامان دوتائی از خونه به سمت قم راه میافتن و ...
حدود ساعت 7 صبح بود که مامان زنگ زد و دائی رو برای بردن من به مدرسه بیدار کرد، حالا نگو که همون وقت بابا که در حال رانندگی تو ماشین خوابش برده بوده ماشینش میره تو شونه خاکی جاده و وقتی که بیدار میشه دیگه نمیتونه فرمون ماشین رو کنترل کنه و متاسفانه ماشینشون حدود بیست کیلومتری اردستان (شهر مهاباد) چپ میکنه و خوشبختانه با کمک یکی دو تا از راننده های کامیون که صحنه رو!!! دیده بودن از تو ماشین میان بیرون. و از همه مهمتر اینکه با توجه به خراب شدن ماشین، خوشبختانه غیر از زخمی شدن دست بابا و کوفتگی پشت و گردن دوتائیشون، اتفاق بد دیگه ای براشون نمی افته و هر دوتاشون از این حادثه صحیح و سالم میان بیرون.
از این به بعدشو بابا و مامانم اینجوری تعریف میکنن: وقتی ماشین چند بار دور خودش چرخید و روی در سمت راننده وایساد و راننده ها برای بیرون اومدن بابا و مامانم از ماشین شیشه جلوی ماشین رو میکنن، اونا سریع میان بیرون و میبینن که یه آقای پلیس به اسم ابوذر رحمانی بالای سر ماشین وایساده و با موبایل خودش داره به پاسگاه پلیس راه و اورژانس خبر میده که سریع خودشون رو به صحنه تصادف برسونن. چند دقیقه بعد هم اورژانس میاد و بابا رو یه معاینه ای میکنن و دستش رو هم پانسمان میکنن و منتظر میشن تا پلیس بیاد. پلیسای اولی حدود یه ربع بعد از اورژانسیا میرسن و بعد از برداشتن اطلاعات لازم از مدارک بابا و وضعیت ماشین، اجازه میدن جرثقیل بیاد و ماشین را برگردونه یزد و خودشون خداحافظی میکنن و میرن. هنوز جرثقیل نرسیده بود که خود رئیس پاسگاه پلیس راه اردستان(ستوان مقیمی) هم خودش رو میرسونه اونجا و بعد از اینکه از وضعیت ماشین فیلم میگیره، جرثقیلیا هم میرسن و ماشین رو برای برگردوندن به یزد آماده میکنن و اورژانسیا هم برمیگردن محل ماموریتشون و ستوان مقیمی هم با ماشین خودش بابا و مامان رو میبره مرکز بهداشتی درمانی مهاباد و اونجا هم دوباره پانسمان دست بابا رو باز میکنن که بریدگی دستشو بخیه کنن که دکتر اونجا(دکتر سالمی) وقتی وضعیت دست بابا رو میبینه میگه این دست باید تو اتاق عمل بخیه بشه و به بابا میگه باید بری بیمارستان اردستان که باب قبول نمیکنه و اجازه میخواد خودشو برسونه یزد و بعد از پانسمان مجدد دستش و خوردن یه استکان چائی و گرفتن یکی دوتا عکس یادگاری با یه آژانس راه میافتن به طرف یزد و قبل از اون هم میرن به پاسگاه پلیس راه تا مدارکشون رو تحویل بگیرن.
حدودای ساعت یک ظهر بوده که بابا و مامان میرسن بیمارستان دکترمجیبیان و بعد از اینکه همه همکارای بابا متوجه میشن اون با ماشینش تصادف کرده و کلی ناراحت میشن، اونو بستری میکنن تو بخش3 تا آقای دکتر کارگر برای ترمیم زخم دستش اونو ببره اتاق عمل. قبل از اتاق عمل هم آقای نمیری که پرستار بخش بوده همه کارای اولیه بابا رو انجام میده و ازش آزمایش میگیره و اونو میبره رادیولوژی تا از پشت و گردن بابا و مامان که خیلی درد میکرده عکس بگیره که تو همین موقع آقای دکترمجیبیان و آقای دکتر توحیدی فر و خانم دکترمجیبیان و آقای دکتر کارگر و آقای دکتر سلطانی برای عیادت بابا زحمت میکشن و خودشونو میرسونن رادیولوژی.
حدود ساعت 4 بود که مامان زنگ زد به دائی که ماهارو ببره کلاس و همون موقع هم بابارو میبرن اتاق عمل و بعد از اینکه بیهوشش میکنن دستشو 15 تا بخیه میزنن و وقتی بابا از اتاق عمل میاد بیرون و تو ریکاوری به هوش میاد، ماشینمون هم از راه میرسه و مامان با دائی هماهنگ میکنه و بعد از اینکه بهش خبر میده چه اتفاقی افتاده میرن تا ماشین رو تحویل نمایندگیش بدن.
البته دائی اون موقع من رو از کلاس برداشته بود و برای همین با همدیگه رفتیم دنبال مامان و همونجا بود که بهمون گفتن که دست بابا زخم شده و تو بیمارستان بستریه و بعدشم رفتیم تا ماشین رو تحویل بگیرن و بعدش هم من و داداش رو با خودشون بردن بیمارستان و گذاشتنمون تو نگهبانی و خودشون رفتن عیادت بابا که بابا زنگ زد و با آقای دشتی که نگهبان بود هماهنگ کرد و اجازه دادن ما هم بریم بابارو ببینیم. تازه اونجا بود که من و داداش فهمیدیم چه اتفاقی افتاده و همونجا بود که من به بابا گفتم خوب شد من و حسین همراهتون نیومدیم قم!!!. بعدشم که رفتم تو ماشین تا با دائی بریم خونه دلم یه عالمه برای بابا سوخت و زدم زیر گریه و دائی برای اینکه بتونه آرومم کنه اجازه داد برم پای کامپیوتر و یه خورده بازی کنم، آخه من همونجا به دائی گفته بودم برای اینکه تصادف بابا یادم بره باید برم پای کامپیوتر!!!.
3-آخر شب سهشنبه باباجون و مامانی از اصفهان اومدن و مامانی هم که هنوز خبر نداشت بابا و مامان تصادف کردن فردا صبحش با دیدن دست بابا فهمید چه اتفاقی افتاده و کلی ناراحت شد، اونا دیروز با بابا و مامان رفتن اردکان برای مراسم چهلم آقامفید و عیادت خاله فاطمه و خاله فرخنده و امروز صبح هم با بابا رفتن پهلوی دکتر اندیشمند و تا عصر هم خونمون بودن و چون باباجون فردا اصفهان کار داشت و دائی محمدرضا هم اصفهان تنها بود، برگشتن خونشون.
خوب دیگه امروز خسته شدم، برای بابا و مامانم دعا کنید، تا یه پست دیگه خداحافظ.
سلام،
سال نوی همگی مبارک. تو این یه ماهی که وبلاگ من به روز نشد، یه عالمه اتفاق افتاده که مجبورم بصورت خلاصه براتون تعریف کنم.
جونم واستون بگه: آخرای سال 1390 و وسطای ماه اسفند بود که ما یه روز جمعه رفتیم اردکان خونه خاله فرخنده که اونجا قرار شد بابام برای زهراخانم میراب از دکتر موسوی وقت عمل بگیره و وقتی هم که آسیدرضای پورهاشمی برای بستری کردن خانمش اومد بیمارستان دکترمجیبیان، بابا و مامانم متوجه شدن که خاله فرخنده هم مریض بوده و چند روز پیش یه عمل کوچولو کرده و حالا باید نمونه آزمایشش رو ببرن آزمایشگاه و منتظر بشن تا جواب آزمایش خاله هم معلوم بشه. خلاصه اینکه زهراخانم که عمل کرد هیچی، جواب آزمایش خاله هم نشون داد که اون هم باید یه عمل دیگه انجام بده و برای همین بابام از خانم دکترمجیبیان و آقای دکترجعفری وقت گرفت تا هرچی زودتر خاله فرخنده رو هم عمل کنن.
بگذریم، تا جواب بقیه آزمایشهای خاله فرخنده آماده بشه، چندروزی طول کشید و ما هم تو این مدت یکی دو روزی رفتیم اصفهان، آخه هم باباجون قرار بود که برای نوروز برن مکه و میخواستیم باهاشون خداحافظی کنیم و هم جلسه قرآن ماهیانه فامیل، این دفعه خونه مامانی اینا بود که دوست داشتیم ما هم توی این جلسه شرکت کنیم و دلیل سومش هم، گرفتن یه جشن تولد ویژه برای مامانی و مامان و دائی محمدرضا.
روزجمعه که ما از اصفهان برگشتیم، خاله فرخنده تو بیمارستان بستری شده بودن و برای همین رفتیم عیادتشون و روز شنبه هم بود که بالاخره دکترا، خاله را عمل کردن و خوشبختانه نتیجهاش هم بسیار خوب بود و بعد از چند روز هم خاله از بیمارستان مرخص شدن. البته من و حسین هم تو اون روزا به شدت سرما خورده بودیم و چند روزی مجبور شدیم دارو بخوریم و تو خونه استراحت کنیم تا بهتر بشیم و برای عید آماده باشیم، آخه قرار بود تو عید، به غیر از عمه اینا، چند روزی هم دوستای بابام از قم و اصفهان بیان یزد و برای همین هم بابام براشون تو هتل داد اتاق رزرو کرده بود.
یکی دو روز قبل از نوروز، بهمون خبر دادن که آقامفید، بابای زندائی فریده که چند وقتی هم بود که خیلی مریض بودن و چند دفعه هم تو بیمارستان بستری شده بودن، فوت کردن و برای همین هم ما برای تشییع جنازه و مراسم ختم آقا مفید یه سفر نصف روزه دیگه رفتیم اردکان.
مدرسه من و کلاسای داداش از 24 اسفند تعطیل شد و 28 اسفند هم، عمه اینا از تهران اومدن یزد و ما هم صبح زود رفتیم ایستگاه راه آهن استقبالشون و...
29 اسفند یه اتفاق خوب افتاد و با اینکه همه جا تعطیل بود، بهمون خبر دادن که باید بریم نمایندگی خودروسازان راین و ماشینمون رو که دو ماه پیش اسم نوشته بودیم تحویل بگیریم.
صبح روز عید و قبل از تحویل سال، ما و عمه اینا همگی با هم از یزد راه افتادیم به سمت اردکان، آخه قرار بود تحویل سال رو بریم باغ خاله فرخنده و بعدش هم بریم مزار، سر خاک مادر.
بعد از مزار، عید دیدنیامون و بازار عیدی گرفتن شروع شد و اول از همه رفتیم خونه آقا مفید و بعدشم خونه خاله فاطمه، زندائی فاطمه خانم، آقای دکتر حائریان و باغ خاله عذرا، ظهر هم دوباره مهمون خاله فرخنده بودیم و عصرش هم چون بابا باید میرفت بیمارستان، راه افتادیم به سمت یزد و عمه اینا هم که عصر با ما نیومده بودن، شبش برگشتن یزد، آخه اونا هم به خاطر کلاسای ملیکا که امسال کنکوریه فرداش بلیط داشتن و باید برمیگشتن تهران.
اون شب شام رو مهمون امین بودیم و اون هم ما رو دعوت کرد نیوکمپ و یه شام مفصل خوردیم. البته امسال جای هانیه خانم، خیلی خالی بود و امین قول داده دفعه بعدی که میاد خونمون حتماً اون را هم با خودش بیاره.
چهارشنبه عصر، عموکاظم و عمه و امین و ملیکا، برگشتن تهران و فقط مریم که بلیطش رو عوض کرده بود پهلومون موند و همون شب اولین سری مهمونای بابام از قم اومدن و بعد از یه کم استراحت با هم رفتیم بیرون و شام رو تو فست فود نیو استار خوردیم و برای خواب برگشتیم خونه. فردا ظهر هم مهمونای بعدی از اصفهان رسیدن و همگی ناهار رو تو خونه ما دور هم بودیم.
و اما دوستای بابام، آقای دکتر عبدالهی، دندان پزشکه و همدوره بابا تو دانشگاه بوده و دو تا دختر خوب هم داره به اسم زهرا و رضیه، آقای دکتر زلقی هم دندان پزشکه و او هم از دوستای همدانشگاهی و قدیمی بابائه که یه پسر ناز به اسم صدرا داره.
بگذریم، بعد از ناهار و وقتی مهمونامون داشتن آماده میشدن برن هتل، به بابا اینا خبر دادن که خانم آقای دکتر دادصفت که اونم از دوستای بابامه و چندسال پیش هم اومده بودن یزد خونمون (پست جمعه نهم آذر 1386)، به علت سرطان فوت کرده و هممون رو ناراحت کرد.
این چند روز، هرچند به ما خیلی خوش گذشت، ولی برای بزرگترا خیلی خوب نبود، آخه غیر از اون خبر بد، خانم آقای دکتر زلقی هم مریض شد و یه نصف روز هم تو بیمارستان بستری بود و برای همین بابا و اینا خیلی نتونستن برای گشت و گذار برنامه ریزی کنن. هرچند با همه اینا دیدن آتشکده و رفتن به پاساژ آریا و مجتمع ستاره یه خورده حال و هوای هممون رو عوض کرد و از همه بهتر هم اینکه آقای دکتر زلقی تو مجتمع ستاره بچه ها رو جمع کرد و با خودش برد شهر بازی لی لی پوت. شام اون شب هم دوباره مهمون دکتر عبدالهی بودیم و باز هم نیوکمپ!.
هفته آخر عید، بعد از رفتن مهمونا و قبل از اینکه ما بریم اصفهان، یه شب برای عید دیدنی رفتیم خونه معین (همکلاسی من)
و یه روزی رو هم دوباره تو اردکان و باغ خاله فرخنده گذروندیم، آخه آقای خاتمی هم قرار بود بیاد اردکان و ما هم میخواستیم اگه میشه قبل از مسافرتمون، ایشون رو ببینیم که متاسفانه نشد و از همه بدتر اینکه وقتی ما اصفهان بودیم، آقای خاتمی برای عیادت خاله فرخنده و آق علی اقبال و تسلیت به خانواده آقامفید رفته بودن خونه اونا. خوش به حال مریم که تو همه این برنامه ها تونسته بود باشه و عکس بگیره.
بگذریم، اصفهان که رفتیم، مصطفی و خاله هدی و عمو مهدی هم که به خاطر خستگی مسافرت شمال قرار نبود بیان اصفهان، اومدن و غیر از دید و بازدیدا و عیدی گرفتن ها، همگی با هم و با یکی از دخترخاله های مامانم به اسم فائزه خانم و دختر نازش نعیمه، رفتیم باغ پرندگان و بعدش هم که باباجون از مکه برگشتن و سوغاتی ها و... خلاصه کلی بهمون خوش گذشت. صبح روز 13 نوروز هم یه کله پاچه حسابی زدیم و ظهرش هم یه جوجه کباب مشتی خوردیم و بعدشم رفتیم دیدن مامان جون
و عصرش راه افتادیم به سمت اردکان و یه سری هم باغ خاله فرخنده و خونه خاله فاطمه زدیم و بعد از یه ساعتی دوباره راه افتادیم به سمت یزد، آخه من باید از روز 14 فروردین میرفتم مدرسه و بابامم تو بیمارستان یه عالمه کار داشت.
و اما آخرین خبر: من تو مسابقات قرآن مدرسه که قبل از عید برگزار شده بود اول شدم.
خداحافظ تا یه پست دیگه.
سلام،
فردای روزی که بابام، پست قبلی وبلاگ منو گذاشت، تولد مامانم بود و با بابا و دائی قرار گذاشتیم که براش بی خبر، جشن تولد بگیریم، برای همین همون شب وقتی بابا از بیمارستان اومد رفتیم دنبال دائی مهدی و مامان رو برای شام بردیم رستوران ایتالیائی دراگون و وقتی غذاهای سفارشیمون رو برامون آوردن، تا مامان اومد غذاشو شروع کنه، هدیه هائی که براش گرفته بودیم گذاشتیم روی میز و یه عالمه خوش به حالش کردیم.
کلاس روخوانی و آموزش حروف عربی حسین از اون هفته شروع شده و تا حالا، الف، ء ، ب ، ت ، ث ، ع ، غ ، ط و ظ رو یاد گرفته و فقط تو این حرفا هنوز حرف ظ رو نمیتونه درست ادا کنه.
راستی تا یادم نرفته براتون بگم که: حسین بعد از اینکه کلاس حفظ موضوعی قرانش تموم شد، تو مسابقه جامعهالقرآن شرکت کرد و مامانم میگه نفر اول از حوزه اونا انتخاب شده و احتمالاً اونم کسی نیست جز حسین آقا.
منم هفته پیش امتحان حفظ سوره بقره رو دادم و قبول شدم. تو مسابقه حفظ هم که برای ما برگزار شد تو همه بچه ها سوم شدم. البته مامانم میگه چون تو گروه سنی خودم کسی نبوده و من از همه کوچیکترم تو گروه سنی خودم اول میشم.
پنج شنبه هفته پیش، یکی از همکلاسیام به اسم ماهان، ما رو برای جشن تولدش دعوت کرد شهر بازی لی لی پوت، تو مجتمع تجاری ستاره و بعد از کلی بازی، ناهار هم مهمون فست فود اونجا بودیم و یه پیتزای دبش زدیم تو رگ!.
اینم از نحوه جدید جلب مشارکت مردم در صحنه، که بابام به خاطر همین کار آموزش و پرورش حاضر نشد ما رو ببره حوزه اخذ رای!.
و حالا یه عکس از من و در کلاسمون که عکس من به عنوان دانش آموز نمونه ئخورده وسطش!!!.
خوب دیگه خداحافظ تا یه پست دیگه.
سلام،
بازم رسیدیم خدمت شما تا تازهترین خبرها و اتفاقات این دو سه هفتهای که گذشت را براتون بنویسیم، البته اگه پست امروزمون خیلی طولانی نشه بابام قراره یکی دوتا از اخرین سخنرانیای حسین رو هم براتون بذاره.
الف - بعد از اینکه حفظ سوره بقره تموم شد و باباجون و مامانی هم جایزههائی که بهم قول داده بودن، برام آوردن و کلی خوشحالم کردن تو مدرسه هم به عنوان دانشآموز ممتاز انتخاب شدم و تا 10 روز کاور مخصوص دانشآموز ممتاز را روی لباسام میپوشیدم و مدرسه میرفتم. تازه از همه جالبتر اینکه من اولین دانشآموز کلاسمون بودم که امسال تونسته بود ممتاز بشه و برای همین هم قراره که عکس منو روی یه گل بچسبونن و روی در کلاس بزنن.
ب – دو هفته پیش که برای دیدن خالههای بابام رفته بودیم اردکان، آقای خاتمی هم اومده بودن دیدن مادرشون و خوشبختانه یه فرصتی شد تا ما هم به دیدنشون بریم و ...
ج – حسین، کلاسای حفظ موضوعی آیات قرآنش رو با موفقیت تموم کرد و تو امتحانی هم که چهارشنبه هفته گذشته داد، شاگرد اول شد و به همین خاطر هم، یه دونه جایزه بیشتر از بقیه هم دورهایهاش گرفت. الانم منتظره که تعداد بچههای کلاس حروف به حد نصاب برسه تا کلاس حروفشون تشکیل بشه و اون هم دوباره بره کلاس.
د – جمعه قبلی که عید میلاد حضرت محمد بود، جشن عقد امین و هانیه خانم هم برگزار میشد و برای همین هم مامان، بعد از امتحان قرآن حسین اومد مدرسه دنبال من و بعدشم رفتیم بیمارستان دنبال بابا و از اونجا راه افتادیم به سمت اردکان و تو راه هم ناهارمون رو خوردیم و اردکان که رسیدیم، خاله فرخنده رو برداشتیم و باهمدیگه راه افتادیم به سمت تهران و حدودای ساعت 8 شب بود که رسیدیم خونه عمه. فردا ظهرش هم فریبا خانم و آسیدعلی هاشمی همراه آسیدرضای پورهاشمی و زهرا خانم میراب و امین میراب که با قطار سریعالسیر از اردکان حرکت کرده بودن رسیدن اونجا و خونه عمه کلی رونق گرفت. همون شب هم عمه، آقاجواد بهجتی و زهره خانم پورهاشمی هم برای شام دعوت کرد خونشون و تازه مهدی اقبال هم که برای جشن عقد امین اومده بود تهران، اومد اونجا و خلاصه اونشب کلی خوش گذشت.
بالاخره عصر جمعه رسید و ما برای مراسم عقد و مهمونی بعدش عازم سالن صدف تو جاده مخصوص کرج شدیم و شما میتونید بقیه ماجرا رو از توی عکسای مراسم حدس بزنید و ...
مراسم اونشب هم که تموم شد همگی با هم رفتیم عروس کشون و بعدش هم رفتیم خونه عمه و کیکای عروسی رو خوردیم و ایندفعه دیگه، به قول بابام: "مثل مرده نم کرده" خوابیدیم.
صبح شنبه که بیدار شدیم، خونه عمه خالی شده بود، آخه، چندتا از مهمونای عمه رفته بودن و فقط خاله فرخنده و علی هاشمی مونده بودن و ما هم برای اینکه یه سر به خاله هدی و عمومهدی و مصطفی و باباجون اینا بزنیم اون روز رو رفتیم خونه خاله و صبحانه و ناهار و شام رو مهمون و مزاحم اونا بودیم و آخرای شب بود که دوباره برگشتیم خونه عمه و بعد از اینکه عروس خانم رو رسوندیم خونه خودشون، برگشتیم و خوابیدیم تا فردا صبح زود راه بیافتیم به سمت قم و یزد.
ه – یکشنبه صبح زود، بعد از اینکه بابا اینا نمازشون رو خوندن، با خاله فرخنده همراه شدیم و به سمت قم راه افتادیم، آخه بابام اونجا یه کار اداری داشت. صبحونه اون روز رو باز هم تو مجتمع آفتاب، مهتاب خوردیم! و بعدش هم رفتیم باغ بهشت قم، سر خاک بابابزرگم(بابای بابام) و براشون فاتحه خوندیم و بعد از اینکه بابام کاراشو انجام داد، دوباره راهی شدیم. ناهار اون روز هم نائین، تو رستوران گلچین خوردیم و بعدش هم رفتیم اردکان و خاله فرخنده رو رسوندیم باغشون و بابا و مامان نمازشون رو خوندن و یه کم استراحت کردیم و برگشتیم یزد.
و – دوشنبه صبح که باید میرفتم مدرسه، یادم افتاد که اختراعم رو برای کلاس آزمایشگاه مدرسه!!!!!!!!!!! انجام ندادم و برای همین، خیلی سریع با دوسه تا از اسباب بازیام یه تفنگ ساختم و با خودم بردم مدرسه و وقتی رفتم سر کلاس آزمایشگاه تازه فهمیدم که همه بچهها اختراعاشون رو با کمک بابا ماماناشون ساختن و برای همین هم خیلی حالم گرفته شد.
ز – چهارشنبه این هفته من یه مسابقه قرآن داشتم و چون تو هفته گذشته مرورم رو خوب انجام نداده بودم یهخورده خراب کاری کردم و برای همین مامانم تا حدودی از دستم دلخوره.
ح – دیروز صبح، بچه صدیقه خانم اقبال که یه دختر کوچولوی خوشگله و قرار شده اسمش رو هم بذارن مهیا تو بیمارستان دکترمجیبیان دنیا اومد و امروز که مامان رفته بود عیادت او و مامانش این عکسا رو ازش گرفت.
ط – امروز ناهار مهمون زهرهخانم میراب و حمیدآقای آریانپور بودیم و مناسبت مهمونی هم سور تولد سروش خان بود که ماشاءالله الان دیگه برای خودش مردی شده...
این هم آخرین عکس از بنده که اولین دندون شیریم لق شده بود و امروز تو مهمونی زهره خانم و حمیدآقا، به کمک آسیدرضای پورهاشمی کشیدمش!.
ی– و اما سخنرانیای حسینآقا:
دائی، بیبولی (پرسپولیس) تو نیمه دوم دِتا (سهتا) گل به الللال (استقلال) ید (زد)!!!.
بابا، من دیگه بهلوی دائی نمییم (نمیرم)، آیه (آخه) الللالی (استقلالی) مییم (میشم)!!!.
بابا، من یاگید (شاگرد) اول یدم (شدم)!.
آلهیو (خاله رو) ببی (ببر) نیوگمب (فستفود نیوکمپ)، بویولشو (عکس پویول رو) ببینه. موهای به اون گندهبگ!!!.
دییوز (دیروز) گه یفتیم (که رفتیم)، اونه آله ادی (خونه خاله هدی)، یفتیم بیون (رفتیم بیرون)، من به دادای گفتم: بام دید گیفت (پاهام درد گرفت). من دا یدونه یمیدم (تا صد و نه شمردم).
بابا، ییی (ریش) دایه (داره)، بو (بوس) میگنه لُبم (لپم) مییویه (میسوزه)!!!.
بابا، مودده یوائی (مورچه سواری) ای (از) من گندهدیه (گنده تره)!!!؟.
اویئیدو (خورشید رو) دیدم، ینگش ملّ هویده (رنگش مثل هویجه)، نایندیه (نارنجیه)!!!.
آبگایو (خوابگاه رو) دگد (چقدر) ایاب (خراب) گیدن (کردن)!!!. " در مذمت رفتارهای ناپسند دانشجویان و مسئولین بینظم"
بابا، نائین و آلمان گی میییم (کی میریم)؟. آلمان، یسدویان (رستوران) بیبولی (پرسپولیس) هم دایه (داره)!!!؟.
مییم (مریم) ین (زن) منه!!!، الان دگاس (کجاست)؟!!!. " وقتی رگ غیرت حسین گل میکند"
الان تولد ملیگائه (ملیکا هست)، گیگشو دیگای گنیم (کیک تولدش را چیکار کنیم)!!!؟.
ادا نمیدونه حیف بینه (خدا نمیتونه حرف بزنه)؟.
اُب (صبح)، اُ (ظهر)، اَ (عصر)، یب (شب)!!!. " اعلام اوقات شرعی توسط حسین!!!"
خب دیگه تا بیشتر از این خسته نشدید، بهتره که ازتون خداحافظی کنیم. پس به قول حسین: "اب به یی!!! (شب به خیر)".
سلام،
از یه ماه پیش تا حالا که وبلاگ من به روز نشده بود، بیشتر اتفاقائی که افتاده از یادمون رفته ، ولی فکر کنم، گزارش این چندتا اتفاق برای این پست وبلاگم کافی باشه.
1-دو بار مسافرت به تهران که دفعه اولش به خاطر ماموریت اداری بابام بود و مامان و من و داداشم هم همراهش رفتیم، آخه بابا با عمه وعده کرده بودن سر راه تهران، بریم قم و یه سری به خانواده حسینآقا (همسایه مادر) که تازه فوت کرده بود بزنیم. برای همین بعد از اینکه رسیدیم قم، رفتیم نزدیک حرم و عمه و مریم رو که برای همین کار از تهران اومده بودن سوار ماشینمون کردیم و با همدیگه رفتیم طرف خونه قدیمی مادر که الان بابا اجارهاش داده. اون روز هوا بارونی بود و ما هم نیم ساعت بیشتر خونه حسینآقا نموندیم و بعد از گفتن تسلیت سریع با عمه اینا راه افتادیم به سمت تهران و بعد از اینکه بابام فرداش ماموریتش را انجام داد یکی دو روزی خونه خاله هدی و عمه اینا موندیم و یه سری هم به زن عمو الهه و آقای الهی زدیم و با همدیگه برگشتیم یزد. البته تو این مسافرت مصطفی مریض بود و ما نتونستیم خیلی باهاش بازی کنیم.
هنوز یه هفته از برگشتنمون به یزد نگذشته بود و ما قرار بود آخر هفته بریم اردکان خونه خاله فاطمه که یه دفعهای برای بابا و مامانم یه کار دیگه پیش اومد و ما دوباره مجبور شدیم بریم تهران و این دفعه یه شیطونی کردیم و به عمهاینا خبر ندادیم تا سورپرایزشون کنیم و برای همین هم شبی که رسیدیم تهران، اولش رفتیم خونه خاله هدی و بعد از اینکه فردا صبحش کارمون تو تهران تموم شد، برای اولین بار من و حسین سوار مترو شدیم و با خاله هدی و مصطفی رفتیم بازار. شبش هم از خونه خاله راه افتادیم رفتیم دیدن آقای عربسرخی که برای معاینهپزشکی مرخصی گرفته بود و از اونجا هم راهی خونه عمه شدیم. البته چون یادمون رفته بود کلید با خودمون ببریم و زنگ در خونه اونا هم خراب بود، بابا مجبور شد به موبایل امین زنگ بزنه و اونو که کمی تا قسمتی کف بر شده بود و انتظار تهران بودن ما رو نداشت مجبور کنه تا در خونه رو برامون باز کنه. داخل که شدیم فقط هانیه خانم و ملیکا خونه بودن و بقیه رفته بودن دعای کمیل و بعد از اینکه ملیکا کلی از دیدن ما شگفتزده شد، امین با تلفن از مامان و باباش خواست تا برگردن خونه و اونا هم که از تلفن امین یه خورده نگران شده بودن زود برگشتن و تا ما رو تو خونشون دیدن به جای اینکه خوشحال بشن کلی حالشون گرفته شد و ...
عوضش اون شب چون ما یه کیک کوچولو به مناسبت تولد 18 سالگی ملیکا خریده بودیم، یه جشن تولد راه انداختیم و بالاخره یه جوری فضا رو تغییر دادیم که بتونن تا پس فردا صبحش تحملمون کنن و از خونه بیرونمون نندازن.
بگذریم، روزی که داشتیم برمیگشتیم ، امین هم که دانشگاه مفید قم امتحان داشت همراهمون شد و برای همین هم صبحانه اون روز رو با همدیگه رفتیم مجتمع مهتاب و بعد از زدن یه صبحانه مفصل راهی قم شدیم و اول از همه رفتیم باغ بهشت برای خوندن فاتحه سر قبر بابا بزرگم(بابای بابام) و بعدشم امین رو رسوندیم در خونش و باهاش خداحافظی کردیم و به طرف یزد راه افتادیم.
2- بالاخره بعد از عمری مهدی اقبال ناپرهیزی کرد و یه روزی که یزد کار داشت با اصرار بابام یه سری هم به خونه ما زد و شبش هم بابام برای شام بردمون نیو کمپ.
3- یکشنبه صبح که از خواب بیدار شدم دیدم باباجون و مامانی و دائی مهدی و دائی محمدرضا اومدن یزد، البته آخر شب هم که یه بار از خواب پریده بودم و رفته بودم آب بخورم دیده بودم یکی مثل دائی تو سالن خونه خوابیده ولی چون مریض بودم و حالم خیلی خوب نبود درست دوزاریم نیفتاده بود و ...
البته باباجون اینا هم بیخبر اومده بودن و فقط بابام بود که از اومدنشون خبر داشت، آخه اولش قرار بود مامانی و دائی مهدی برن تهران و از اونجا با خاله هدی بیان یزد و بعدش باباجون و دائی محمدرضا از اصفهان راه بیافتن و بیان خونمون، ولی نمیدونم چطور شده بود که برنامشون تغییر دادن و اول اومدن خونه ما. البته هر اتفاقی که افتاده بود دلیل اصلی اومدنشون به یزد، آوردن جایزه من بود و همونطوری که مامانی قول داده بود، حالا که من حفظ سوره بقرهام تموم شده بود، باید صاحب یه لبتاپ میشدم که طی مراسمی تو خونمون این اتفاق افتاد.
همون روز یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد و خاله فرخنده با آسیدرضای پورهاشمی و آسممد هاشمی و فریبا خانم و حسینآقای پیشوائی و فاطمه خانم و لیلا اومدن خونمون و خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت.
خداحافظ تا یه پست دیگه.
سلام،
امشب خیلی وقتتون رو نمیگیرم، فقط چندتا خبر جالب بهتون میدم و بعدش هم مامانم براتون سخنرانیای داداشم رو میذاره.
الف) من تا آخر این هفته که میاد حفظ سوره بقرهام تموم میشه و مامانی و بابا قراره به قولشون عمل کنن و برای من لبتاب بخرن.
ب) من تو مسابقه جزء 30 که تو جامعهالقران برگزار میشد شرکت کردم و باز هم فکر نکنم اول بشم، آخه دو سه تا غلط داشتم. عوضش امتحان حفظ جزء اول و دوم رو خیلی خوب دادم و داداش هم امتحان کتاب دوم حفظ موضوعیش رو داد و قبول شد. تازه حسین تو هفتهای که گذشت دعای فرج رو هم حفظ کرده و وقتی داشت برای بابا میخوند، مامان فیلمشو گرفت.
ج) آقای حسینآقا از اول دی تو کلاس ژیمناستیک ثبت نام کردن و همراه من میان باشگاه!!، تازه قراره از چند روز دیگه کلاس زبان هم تشریف ببرن.
د) دیروز دائی محمود ظهر اومد خونمون و عصر هم با همدیگه رفتیم مراسم پرسه عموی یکی از همکارای بابا تو همون مسجدی که وقتی من کوچولو بودم برای نماز جماعت میرفتیم. بعدشم رفتیم دنبال مهشید که از ظهر رفته بود کلاس زبان و بعدش هم همراه دائیمحمود و مهشید، برای شام رفتیم پیتزاعاج، راستی جای زندائی فریده خانم هم خیلی خالی بود و دائی قول داد یه بار دیگه با هم بیان خونمون. البته تا یادم نرفته بگم، بابام ساندویچ دیشب رو پای جایزه این هفته مرور قرآن من و داداش هم حساب کرد و با یه تیر دو تا نشونی زد!!!.
خوب دیگه برسیم به آخرین سخنان حسینآقا:
گاگی(کاشکی) ما دُدُ(دزد) ندادیم(نداشتیم).
گایگی(کاشکی) اُیآن(قرآن) گنا(گناه) نداید(نداشت) ما گنا نمیگیدیم(نمیکردیم).
گایگی همش اُب(صبح) بود.
گایگی آدم دَد(دست) و با(پا) نمیدای(نمیداشت)، دونگه(چونکه) میآدم(میخواستم) دُبونه(صبحانه) وهمهدیو(چیزو) اودِدون(خوددون) به من بدین.
بابا اِمِ(اسم) آنوممون(خانوممون) آله(خاله) دوباس(طوباس) گلاً(کلاً) اِمّش(اسمش) دوبااِ(طوبائه).
مامان این انای(انار) حلاله!!!؟
یب(صبر) گن(کن) یه دقه بِمُیَم(بشمرم) ببینم دِگده(چقدره)؟.
یه بای(بار) دیگه اَی(از) اول، اِگال دادم(اشکال داشتم)، همی(همش) دادم(داشتم) وِگ(فکر) میگیدم(میکردم).
من یه نهنگ دابلو(تابلو) دیدم، اَگِش(عکسش) بود، مامان و بابا ندیدن.
بابا گی(کِی) مااین(ماشین) بِنو(بنز) بول(پول) گم(کم) میاَیی(میخری)؟
من باید اِندگاب(انتخاب) گنم(کنم) بَیدَبمو(برچسبمو).
دَند(چند) یوی(روز) بُیُگ(بزرگ) میایم(میشیم)؟
این هم یه شعر که حسین آقاحفظ کردن و تو کلاس قرآن میخونن!!!
گل بُیَی(پسر) داییم(داریم) ایگی(هیشکی) ندایه(نداره)
داد یَی(تاج سر) داییم(داریم) ایگی(هیشکی) ندایه(نداره)
همه آوِآ(حافظا) بیاین دمایا(تماشا)
بگین یَد(صد) آوَیین(آفرین) اِیای(هزار) مایالا(ماشالا)
دِمّ(چشم) دُمّنای(دشمناش) گوی(کور) یه(شه) ایالّا(ایشالا)
خوب دیگه فعلاً خداحافظ تا یه وقت دیگه.
سلام
خسته شدم، ازبس که از دست کارا و تنبلیای بابام عذرخواهی کردم، آخه برای بهروز کردن وبلاگ من هی دست دست میکنه و صدای همه رو در میاره!!!. (رجوع کنید به پیام سوم پست قبلی)
وللش!!!،
... بریم سراغ اتفاقائی که تو یه ماه گذشته برای ما افتاده:
الف) مسافرت به اصفهان
قبل از اینکه خالهراضیه و آقای مصلحی برن سفر حج و از مکه و مدینه برگردن، ما رو برای زواریشون دعوت کرده بودن اصفهان و برای همین هم یکی دو روز قبل از مهمونیشون، بابا و مامان و من و حسین به اتفاق دائی مهدی، تو یه شب بارونی و سرد با پراید بابا راه افتادیم به سمت اصفهان و بعد از حدود 5 ساعت رانندگی و گذشتن از جاده های خیس و گردنه مهآلود!!!، بالاخره حدودای ساعت 11 شب بود که رسیدیم خونه باباجون. فردا صبحش هم رفتیم یه سری به مادر(مامانبزرگ مامانم) زدیم و از خونه مادر هم رفتیم دیدن خاله راضیه و آقای مصلحی. عصر همون روز هم، بابا و مامان، همراه دائیمهدی رفتن برای دیدن و پسندیدن لبتاپ، آخه مامانی و بابام به من قول دادن هر وقت حفظ سوره بقره تموم شد، برام یه جایزه خوب بخرن و برای همین، اولش قرار بود مامانی برام یه کاسکو بخره ولی بعداً بابام پیشنهاد داد دوتائیشون پولاشون رو روهم بذارن و لبتاب بخرن. تازه بابام تازگیا دبه هم درآورده و میگه اگه لبتاب خریدیم برای همه هست و باید اجازه بدی حسین هم که بزرگ شد ازش استفاده کنه!!!.
همون شب من و حسین هم با باباجون و مامانی رفتیم بیرون و بعد از اینکه با بابا اینا هماهنگ کردیم، اولش رفتیم برای دیدن یه زمین که قراره توش ساختمون ساخته بشه و بعدش هم همگی با هم رفتیم کنار زایندهرود و بستنی خوردیم.
راستی تا یادم نرفته مادر هم که همین چندوقت پیش از سفر کربلا و نجف برگشته بودن برای من و داداش، یه جفت کفش ورزشی خوشگل سوغاتی آورده بودن که وقتی رفتیم دیدنشون بهمون تحویل دادن و کلی سورپرایزمون کردن.
بالاخره مسافرت دو روزمون به اصفهان هم تموم شد و ما بعد از ناهار مهمونی خاله اینا که تو یه سالن گرفته بودن به سمت یزد حرکت کردیم و...
اینم چند تا عکس از مسیر برگشت ما (گردنه ملا احمد)
ب) عزاداری
امسال هم ما هر دو شب تاسوعا و عاشورا رفتیم اردکان و تو عزاداریهای حسینیه چرخاب اردکان که محله بابای منه شرکت کردیم و روز عاشورا هم رفتیم مسجد حظیره (روضه محمدیه) یزد و تا ظهر همونجا موندیم و بعد از نماز ظهر عاشورا رفتیم بلوار بسیج که قرار بود شبیه در بیارن و مثلاً خیمههای امام حسین و همراهاش رو آتیش بزن...
ج) شهر بازی
چهار شنبه بعد از عاشورا، از طرف کلاس قرآن، بچهها رو بردن شهر بازی و منم چون مدرسه ها تعطیل بود همراهشون رفتم و کلی کیف کردیم، اما چون بچه های همراهمون کوچولو بودن و از یکی دو تا وسیله های شهر بازی بیشتر اجازه نداشتیم استفاده کنیم، مامان بهمون قول داد اگه مرور قرآنم رو تموم کنم به بابا بگه، من و حسین رو دوباره پنج شنبه شب بیاره همونجا، که همینکار رو هم کرد و ما دوباره فردا شبش رفتیم شهر بازی لیلی پوت تو پاساژ ستاره یزد و نزدیک 30 هزار تومن خرج، رو دست بابا گذاشتیم و آخرش هم هر دوتائیمون با گریه و زاری و بعد از اینکه از بابا قول گرفتیم بازم از این کارا بکنه!، رضایت دادیم و از اونجا اومدیم بیرون!!!.
د) جشن تولد
17 آذر روز تولد منه، اما همونطوری که تو پست قبلی دیده بودین، امسال، تولد من میافتاد تو عزاداری امام حسین و برای همین هم جشن تولد من و حسین با همدیگه و تو آبان بود، ولی بابام ایندفعه یه کار جالب کرد و برای اینکه منو خوشحال کنه، همونشب ماها رو برد فستفود نیوکمپ و مامان هم یکی دو روز بعدش بدون اینکه من متوجه بشم یه کیک تولد سفارش داد و آورد مدرسه، تو کلاسمون و کلی من و بقیه بچهها رو ذوقزده کرد.
ه) اردکان
این هفته، ما دو بار رفتیم اردکان. یهبارچند روز پیش، که آقای خلیلی، داماد آیت الله خاتمی و بابابزرگ یکی از همکلاسیای من (علی سبحان)، فوت کردن و ما بعد از تشییع جنازشون برگشتیم یزد و یه بار هم دیشب و امروز که بابا و مامانم و دائی رفتن مجلس ختم آقای خلیلی و من و داداش هم تو باغ خاله فرخنده موندیم. شب هم همونجا خوابیدیم و امروز صبح هم بعد از خوردن صبحانه، اولش رفتیم برای عیادت و تسلیت خانم خاتمی و بعدش هم رفتیم دیدن خاله فاطمه و خاله عذرا و یه سر هم به مزار مادر زدیم، تازه خونه دائی محمود هم رفتیم که نبودن و مجبور شدیم دست از پا درازتر برگردیم باغ خاله فرخنده!!!.
تا یادم نرفته براتون بگم: مهدی خاله فاطمه دوربینش رو برای امتحان و برای یه مدتی، بصورت امانت، داده مامان، آخه مامانم چند وقته دنبال خریدن یه دوربین عکاسی خوبه و از امروز هم شروع کرده به عکاسی و یه تعدادی از عکسائی که از این به بعد میبینید با دوربین آقا مهدی گرفته شده!.
بابام بازم داره قول میده سخنرانیای حسین رو تو پست بعدی براتون بذاره، پس تا یه فرصت دیگه خداحافظ.
اول از همه یه عذرخواهی بهتون بدهکارم،به خاطر جاانداختن عکسای حسین تو پست قبلی وبلاگ که با همکلاسیای جامعه القرآنش رفته بود پارک بادی.
و اما، جونم واستون بگه، بالاخره بعد از مدتها انتظار!!!، زهره خانم میراب تو بیمارستان بستری شد و یه پسر کاکلزری خوشگل به دنیا آورد که قراره اسمش رو بذارن سروش. البته ما هنوز نتونستیم خود بچه رو ببینیم و از بابا و مامانش سور بگیریم، ولی مامانم فعلاً براتون یهدونه از عکسای روز دنیا اومدن سروش رو میذاره تا بعد...
حسین تا حالا 21 آیه از کتابهای قرآنشو حفظ کرده و از سه تا کتاب قرآنی هم که داره، تا حالا اولیش تموم شده و یه هفته پیش، امتحان اون کتاب رو هم داد و مربیش خیلی ازش راضی بود. تا حالا هم حفظ چندتا از آیههای کتاب دومش رو با معنیاشونو و علائم اشاره تموم کرده و بعد از اینکه همه کتاباش تموم شد و امتحانشو قبول شد، قراره بره حروف الفبای عربی رو یاد بگیره. تازه مامان قرار گذاشته از ترم دیگه اونو کلاس ژیمناستیک هم بذاره.
عصر جمعه گذشته، بعد از اینکه بابا از بیمارستان اومد و ناهار خوردیم با دائی مهدی رفتیم اردکان عیادت زندائی فاطمه خانم و خاله فرخنده که هردوتائی به خاطر چشمشون بیمارستان بستری شده بودن و بعدش هم رفتیم باغ خاله عذرا و خونه دائی محمود. تازه اون شب مجبور شدیم دوبار شام هم بخوریم، یه بار باغ خاله فرخنده که برامون ماکارونی درست کرده بودن و یه بار هم خونه دائیمحمود که با دل و جگر و نیمرو ازمون پذیرائی کردن. جای همگی خالی، آخه اون شب، دائی احمد هم اونجا بودن و خیلی به هممون خوش گذشت.
23 آبان، روز تولد حسین بود و چهار سال پیش که داداشم دنیا اومد، من و بابا با همدیگه رفتیم بیمارستان دکتر مجیبیان، برای ملاقات مامان و بچهای که دنیا آورده بود. "من اولش خیلی حسین رو دوست نداشتم، آخه صورتش خیلی زشت بود!!!"، البته، راستشو بخواین حالا هم بعضی وقتا با همدیگه دعوامون میشه، اما عوضش، الان دیگه، خیلی همدیگه رو دوست داریم و هیچوقت نمیتونیم از همدیگه جدا بشیم.
راستشو بخواین، امسال هم مامان و بابا، جشن تولد من و داداشم رو با همدیگه گرفتن، آخه روز تولد من که 17 آذره، میافته تو ماه محرم و مامانم میگه بهتره اون موقع جشن تولد نگیریم، برای همین هم مامانی و باباجون و دائی محمدرضا، روز قبل از عیدغدیر اومدن یزد و مامان هم برای ما یه کیک تولد خوشگل سفارش داد و بابا هم برامون فشفشه و برف شادی خرید و شب عید برامون جشن تولد گرفتن و یه عالمه اسباببازی بهمون هدیه دادن. راستی دائیمهدی هم که چند روز قبل روز تولدش بود بینصیب نموند و مامانی و باباجون و مامان و بابای من هم تولدش رو تبریک گفتن و بهش هدیه دادن.
عکسای جشن تولد ما رو میتونید اینجا ببینید!
تا یادم نرفته بگم، مامان روز دوشنبه، بعد از اینکه منو رسوندن مدرسه و بابا هم رفته بود بیمارستان، با دائیمهدی رفته بود شیرینی فروشی و یه کیک بزرگ خریده بود و برده بود کلاس قرآن حسین و اونجا هم برای داداش جشن تولد گرفته بود!!!.
عصر دوشنبه هم همه بچههای جامعهالقرآن جشن غدیر دعوت بودن و من هم اونجا قرآن خوندم و جایزه گرفتم و بعدش هم قرعهکشی مسابقه رو انجام دادم که حسین هم برنده شد و یه جایزه هم اون گرفت.
آخرین خبر هم اینکه، چون صغریخانم اقبال فوت کرده بود مامان و بابا سهشنبه عصر رفتن اردکان تشییع جنازشون و همونجا پهلوی مادر که دختر خالشون بود خاکشون کردن. دیروز صبح هم همگی رفتیم اردکان و صبح و عصر رفتیم مجلس ختمشون و ظهر هم با بقیه فامیل، مهمون خاله فاطمه و آقعلی اقبال بودیم. به قول بابام خدا همه رفتگان رو رحمت کنه و بابابزرگ و مادربزرگ من هم بیامرزه!.
خوب دیگه فعلا خداحافظ تا یه پست دیگه!.
سلام،
همونطوری که تو پست قبلی براتون نوشته بودم، جمعه هفته پیش مراسم بلهبرون امینآقای ما بود و چون بابا هم دو روز تو تهران کلاس داشت، مامان از مدرسه من اجازه گرفت و ما ظهر روز سهشنبه با ماشینمون راه افتادیم و رفتیم تهران. البته تو مسیر، یه سری به اردکان و باغ خاله فرخنده و مزار مادر هم زدیم، ناهار رو هم تو ماشین خوردیم و برای خستگی در کردن، نیم ساعتی هم تو مجتمع مهتاب وایسادیم و بابا برامون چیپس خرید.
بالاخره، حدودای ساعت 8 شب بود که رسیدیم خونه عمه و از طرف عمه و ملیکا مورد استقبال قرار گرفتیم!!!. البته مریم و عموکاظم از دانشگاه و سر کار نیومده بودن خونه که بیان استقبالمون و امین هم که هنوز از قم برنگشته بود و گفتن فردا شب میاد!. اون شب شام، عمه برامون ساندویچکوکوسبزی و آش رشته درست کرده بود و بعد از خوردن یه شام حسابی چون خیلی خسته بودیم، خوابیدیم تا برای روزای بعد آماده بشیم.
چهارشنبه صبح، وقتی از خواب بیدار شدیم، بارون معروف تهرون شروع شده بود و بابا هم آماده شده بود برای رفتن به کلاس. حدودای4عصر بود که بابا از کلاس برگشت و ما هم که آماده شده بودیم، همراهش شدیم و همه با هم راه افتادیم به سمت خونه خاله هدی و بالاخره، بعد از چند بار مسیرو اشتباه رفتن توسط راننده محترم(بابا)!!!، البته به دلیل بارندگی شدید و عدم وجود دید کافی!!!، صحیح و سالم رسیدیم اونجا. اونشب خاله هدی که به خاطر ما از یکی از دوستای قدیمی خودش و مامان با شوهرش هم دعوت کرده بود، سنگ تموم گذاشت و با یه چلو کباب کوبیده خوشمزه که خودش زحمت درست کردنش رو کشیده بود ازمون پذیرائی کرد.
آخر شب اونشب چون امین از قم اومده بود، دوباره برگشتیم خونه عمه، اما فردا صبح زود، دوباره و بعد از اینکه همراه بابا رفتیم تا هتل آکادمی فوتبال و اون از ماشین پیاده شد تا به کلاسش برسه، رفتیم خونه خاله هدی و تا بعدازظهر هم اونجا موندیم و بعدش برگشتیم دنبال بابا و رفتیم خونه عمه تا با عمه و عمو کاظم بریم برای سفارش شیرینی مراسم فردا شب. وقتی هم از شیرینی فروشی برگشتیم، من و حسین پهلوی امین موندیم و ایندفعه مامان و بابا، با عمه و مریم و ملیکا برای خرید، دوباره رفتن بیرون. البته، تا اینجای کار، همهچی عادی بود، ولی چشمتون روز بد نبینه، آخه وقتی اونا از خرید بله برون امین برگشتن، بهشون خبر داده بودن که خونمون رو تو یزد دزد زده و برای همین هم، اوضاع و احوال همشون خراب بود و چون ما خودمون نمیتونستیم هنوز برگردیم یزد، بابام به آقای پارسائیان و صاحب خونمون زحمت داده بود تا برن اونجا و پلیسا رو خبر کنن و بعدش هم مامان به دائی مهدی خبر داد تا فردا صبح از اصفهان راه بیافته و سریع خودشو به یزد برسونه!. اونشب امین برای اینکه یه خورده از ناراحتی ما کم کنه، شام مهمونمون کرد و از یه فستفود نزدیک خونشون برامون مرغ سوخاری گرفت.
بگذریم، فردا صبح با اینکه هنوز حال هممون خراب بود و آسمون هم دلش برای ما گرفته بود و همچنان داشت بارون میومد، بابا و مامان و مریم رفتن برای سفارش دسته گل. ظهر همون روز سر سفره ناهار بودیم که فهمیدیم باید برای مراسم شب، کلهقند هم تهیه کنیم و برای همین، بابا و مامان و مریم که میخواستن برن شیرینیا و سبدگل رو تحویل بگیرن، ماموریت خرید کله قند هم بهشون داده شد که با موفقیت به انجام رسید. وقتی اونا برگشتن، نماز مغرب و عشاءشون را خوندن و کمکم هممون آماده شدیم تا برای مراسم بریم خونه آقای کریمانی، بابای هانیهخانم.
جای همگی خالی، شب خیلی خوبی بود و به من که خیلی خوش گذشت، فکر کنم برای بقیه هم همینطور بود!. خوب دیگه بهتره بقیه ماجرا رو از روی عکسای اون شب ببینید و ...
بالاخره مراسم اون شب هم به خیر و خوشی گذشت و ما شنبه، صبح زود با هزارتا دلهره و تو اون بارون شدید که به قول بابام شیر آسمون رو باز کرده بودن، راه افتادیم طرف یزد. به خاطر سرما، بابا اون روز، بخاری ماشین رو روشن کرده بود و من و حسین که خیلی خسته بودیم، خیلی زود خوابمون برد و وقتی بیدار شدیم، دیگه بارون نمیومد و بابام طبق قولی که تو مسیر رفت بهمون داده بود برای صبحانه تو مجتمع مهتاب وایساده بودیم. بعد از خوردن صبحانه دوباره راه افتادیم و بدون اینکه برای ناهار جائی وایسیم، حدودای ساعت 2.30 عصر رسیدیم خونمون و وقتی داخل خونه شدیم، دیدیم که یکی دوتا اتاقا به هم ریخته و در چوبی ورودی خونه و شیشه در آهنی روی ایوون حیاط خونه هم شکسته، بعدش هم متوجه شدیم، یه مقدار پول و یه گردنبند و زنجیر طلای مامان رو هم دزد برده، ولی بقیه وسایل خونمون سر جاشه.
تا یادم نرفته براتون تعریف کنم، حسین آقا که از ریخت و پاش لباسا و وسایل خونه تعجب کرده بود از بابا میپرسید: "بابا، اینایو دد (دزد) بیامون آویده!!!؟". بعدش هم از بابا که داشت تلفنی با عمه صحبت میکرد، میپرسید: "بابا، دایی با دد (دزد) حیف میزنی!!!؟" و بعد دوباره خودش میگفت: "دیا اینقد دد دد (دزد دزد) میکنین؟". خلاصه، این هم از مسافرت ما که به قول بابام، از دماغمون در اومد!!!.
چهارشنبه این هفته، شب، برای ما مهمون اومد و ندا خانم مصلحی با حمیدآقا و فاطمه، همراه با محمدآقاشون و راضیه خانم که از اصفهان، یکی دو روزی رفته بودن شیراز، تو راه برگشت، یه سری هم به ما زدن و ما دیروز عصر، با همدیگه، رفتیم حمام خان، هتل سنتی مشیر الممالک، باغ دولت آباد و هتل داد و بعدش هم برای شام رفتیم، پیتزا همبرگر عاج و امروز صبح هم میخواستیم بریم آتشکده و بافت قدیم یزد رو با همدیگه ببینیم که اونا کار داشتن و زودبرگشتن اصفهان.
ما هم برامون یه موقعیت پیش اومد که بریم دیدن آقای خاتمی که اومده بودن یزد عیادت مادرشون.
با توجه به اینکه امروز روز 13 آبانه، اینم یه عکس از عمومحسن که متاسفانه الان پهلوی ما نیست!!!.
خوب دیگه فعلا خداحافظ تا یه پست دیگه!.
سلام،
تو این هف، هش، ده روز برای من و داداش، خیلی اتفاق خاصی نیافتاد که قابل گفتن باشه، فقط چون هوا یهکم سرد شده بود، بابا و مامان ما رو بردن فروشگاه کوچولوهای ناز و برامون لباس گرم و شالگردن و کلاه و یهخورده چیزای دیگه!! خریدن.
یه روز جمعه هم، دعوت شدیم اردکان و بعد از رفتن سر مزار مادر و خوندن فاتحه، رفتیم خونه فاطمه خانم ملت و آقامصطفی و نهار مهمون اونا بودیم، تازه خاله فرخنده هم اونجا بود و حسین هم چندتا از آیههائی که حفظ کرده، با معنی و حرکات اشاره برای همه خوند!. راستی تا یادم نرفته بگم اون روز تو جاده یزد- اردکان طوفان شن بود و بابام مجبور شد یکیدوجا ماشین رو وایسونه تا هوا بهتر بشه و بعد حرکت کنه. شنبه عصر هم بابام، من و حسین را برد عینک سپیده و برامون دو تا عینک دودی با شیشه قهوهای همراه جلد و دستمالش خرید.
و اما خبر اصلی، ما قراره فردا حرکت کنیم بریم تهران، آخه بابام میگه امین داره میره قاطی مرغا!!! و ما هم قراره بریم سورچرونی!!!، مطمئن باشید وقتی برگشتیم یه عالمه خبر و عکس از این اتفاقا براتون سوغاتی میارم، تازه آخرین سخنرانیای حسین هم میزارم برای همون موقع!!!.
پس تا برگشتن ما از تهران و یه فرصت که بابام براتون وبلاگ رو به روز کنه خداحافظ!.