

سلام
راستشو بخواید، بابام ایندفعه دیگه تو دیر به روز کردن وبلاگم بیتقصیره، آخه از روز تولد امین (18 مهر) تا همین دو روز پیش (13 آبان سبز) کامپیوترمون خراب بود و اون بیچاره!!! نه میتونس ایمیلاشو بخونه و نه میتونست بازی کنه و نه اینکه وبلاگ منو بنویسه، البته تو این مدت اتفاقاتی هم افتاد که سعی میکنم تا اونجائی که یادم مونده براتون بنویسم:
1- مصطفی رو که میشناسید؟. پسر خالمو میگم دیگه!. وبلاگ دار شده و اسم وبلاگشم گذاشته " روز نگار کودکی من " و میتونید با آدرس "mirmostafa.blogfa .com" که به وبلاگ من هم پیوند شده بهش سر بزنید و از خیلی اتفاقات سیاسی و غیرسیاسی باخبر بشید.
2- چند هفته پیش، خونه یکی از فامیلای بابام، مراسم دعا بوده که یه عالمه پلیس میریزه اونجا و همه رو دستگیر میکنه!!!، که بین اونا بهجز فامیلای بابام ، زن عمو(خانم مجردی) و یکی از پسر عموهای مامانم (علی میردامادی) و خانواده زندانیای سیاسی هم بودن که خوشبختانه خیلیاشون آزاد شدن، ولی هنوز چندنفرشون تو زندانن. من تا اونوقتی که عمو محسنمو دستگیر نکرده بودن فکر میکردم پلیسا فقط دنبال دستگیر کردن آدم بدا و دزدا هستن ولی حالا فهمیدم که تو ایران، آدم خوبا برای پلیسا خطرناکترن!!!. بنده خدا محمدآقا ( یکی دیگه از پسر عمو های مامانم ) که هنوز سرش بیکلاه مونده ودستگیر نشده!!!. من دعا میکنم خدا همه آدم خوبارو از شر اینا حفظ کنه!!!.
3- اول آبان خیلی روز مهمی بود، چون حسین آقا رو با سلام و صلوات از شیر گرفتیم، البته اون هنوزم با اینکه نزدیکه دو سالشه و دیگه داره بزرگ میشه بهانه شیرخوردن و میگیره و بد اخلاقی میکنه ولی بابام میگه خیلی بچه نجیبی بوده که یه شب بیشتر اذیت نکرد و الانم مثل بچههای خوب تو اتاق خودش میخوابه!. تازه به خاطر همین قضیه، مامانی هم از اصفهان اومدن خونمون کمک مامان و چند روزی که اینجا بودن خیلی بهمون خوش گذشت.
4- بابای من هم دیگه پیر شده و به خاطر یه سرماخوردگی ساده که همه بهش میگن آنفلوآنزای خوکی!!!، دو سه روز خونه خوابید و بیمارستان نرفت!
5- آقای ملت و دکتر پورهاشمی و آقای اقبال و جوادآقای خاله فاطمه با پروین خانم و رباب خانم فردا دارن میرن حج، برای همین ما امروز رفته بودیم اردکان برای خداحافظی و سرسلامتیشون.
6- پس فردا شب قراره آسیدعلی هاشمی و مهدی اقبال بیان خونمون و بابا ازشون سور بگیره!، چه شود!!!، آخ جون.
7- قراره بابا و مامانم هفتم آذر برای من و حسین جشن تولد بگیرن و عمه اینا بیان خونمون. البته تولد حسین 23 آبان و تولد من 17 آذره، ولی به قول بابام: خیرالامور اوسطها!!!.
خوب دیگه برای امروز بسه و من یه کم خسته شدم، خوابم نمیادا، فقط سرم داره گیج میره و چشام داره بسته میشه، عجیبه، این تلویزیونم که همه شبکه هاش شده نماز! و به قول حسین " آدم " یعنی مُردم.
به به چه نکته های جالبی گفتم، پس خدافظ تا بعد.


سلام
خيلي دلم براتون تنگ شده بود، تو اين مدت كه نتونسته بودم وبلاگمو به روز كنم خيلي خيلي اتفاقاي بد و خوب جالبي افتاده كه سعي ميكنم تا اونجائي كه يادمه براتون تعريف كنم.
1 – عمو محسنم كه آزاد نشد، هيچي!!!، تو ماه رمضوني، عمو مهدي منو هم گرفتن، بنده خدا مصطفي!. البته خوشبختانه هفته پيش كه ما رفته بوديم تهران، اونو آزاد كردن و همه ما خوشحال شديم، ايشالله عمو محسنم هم هرچي زودتر آزاد بشه، آخه دلم خيلي براشون تنگ شده.
2 – قبل از اينكه كلاس قران و زبانم شروع بشه، چند روزي رفتيم مسافرت، اولش رفتيم تهران به عمه اينا و خاله هدي و مصطفي سر زديم (جاي عمو مهدي خالي)، بعدش هم با عمه و عمو كاظم رفتيم قم، آخه از دو سال پيش كه سقف خونه مادر (خدا بيامرز) خراب شده بود بابام ميخواست اونجا رو درست كنه، براي همين با كمك عمو كاظم يه آقاي صادره از زنجان و ساكن قم!!! را پيدا كردن كه با آتيش و يه عالمه پارچه هاي سياه استاندارد پشت بوم خونه مادرو ايزوگام !؟ كرد.
البته تو اين مدت حرم حضرت معصومه و سر خاك آقاجونمم (باباي بابام) رفتيم و يه بارم عمو كاظم مارو برد رستوران مرتضوي! كباب خورديم!!!.
3 – تهران كه بوديم، من رفتم خونه عمه براي بازي و مامانو بابا و حسين همراه مريم و مليكا رفتن خونه آقاي حجاريان كه تازه از زندان آزاد شده بود، بعدش كه من موضوعو متوجه شدم خيلي دلم سوخت، اخه هم نتونستم با آقاي حجاريان عكس بگيرم و هم نتونستم ماشين BMW شاسي بلندي كه آرزوي ديدنشو دارم ببينم. بابام ميگفت اون روز يه عالمه ماشين بنز و BMW و لكسوس تو خيابوناي تهرون ديده.
4 – يكي دو روزه برگشتيم يزد و من تونستم يه جلسه كلاس قرآن برم. خوشبختانه با اينكه دو جلسه غيبت كرده بودم، چيزي از هم كلاسيام عقب نيافتادم، چون اونا تازه سوره الحمدولله (سوره حمد) و كه من بلدم، حفظ كردن و الانم بايد با هم سوره تين رو حفظ كنيم. خدا رحم كنه كلاس زبانمو با اون Teacher سخت گير!!!.
5 – زهره عمه فاطي اومده دانشگاه يزد و قول داده بعضي روزا بعد از كلاسش بياد خونه ما، يه بارم كه اومده بود خونمون، باهم رفتيم اردكان. يادش به خير، آخه تو ماه رمضان، همش يا افطاري دعوتمون ميكردن و يا بابا ميبردمون بيرون رستوران!.
6 – ليلاي هنگامه خانم عروس شد و متاسفانه ما نتونستيم بريم عروسيش. به قول بابا و مامانم ايشالله خوشبخت بشه!.
7 – چند وقت پيش يه نمايشگاه ماشين تو يزد برگزار شد و بابام مارو برد اونجا، جاتون خالي، يه عالمه ماشين اونجا بود از جمله چند تا BMW بدون سقف و چند تا اتوبوس رنو و اسكانيا و يه پژو 407 !!!.
امروزم بابام منو برد نمايشگاههاي كودك و نوجوان و پليس و مصالح ساختماني!!!، جاتون خالي، خيلي جالب بود بخصوص هليكوپتر و ماشينا و موتوراي پليسش و يه وان كه بابام بهش ميگفت جكوزي!!!، البته فكر نكنم خودشم بدونه جكوزي يعني چي و جيكار ميكنه.
8 – بالاخره ديشب بابا و مامان من و داداشمو بردن كفش فروشي و كتوني چراغ دار برامون خريدن، خيلي باحاله و دوتائي براش كلي ذوق كرديم.
...
بگذريم اينم يه تعداد سخنراني جديد:
حافظ:
* همش تقصير من بود كه گفتم خودمو كچل كنم!!!.
* بابائي اينقدر از همه آدرس پرسيدي كه ديگه آدم تموم شد!!!.
* لركفسكي!، لركفسكي تو با لركفسكي من فرق داره!!!.
* مامانم مثل مورچه رانندگي ميكنه!، اينقدر تند ميره!!!.
* شايد مشكل حلّشو!!! پيدا كردم!!!.
حسين:
* امين امينه = امين
* ادا = خطا
* دوده = گوجه
* ايان ايان = ايران ايران
* اونده = شونزده
* آده = عطسه
* آبده = شب به خير
خوب ديگه به قول حسين آبده!.
سلام
عكساي جديد من و داداشمو ديدين؟، سورپرايز شدين؟، به قول معروف: "كچل كچل كلاچه، روغن كلهپاچه" !!! . بگذريم،حالم خيلي بهتره، البته هنوز يه كم سرما خوردگي دارم ولي ديگه كم كم دارم خوب ميشم. فعلاً هم فقط آب دماغ حسين جاريه!!!.
راستي امتحان قرآنمو بيست گرفتم و قراره از جامعه القرآن قم حكم آموزش روخواني قرآنمو برام بفرستن، تازه از اون ترم هم قراره بريم كلاس حفظ قرآن. البته خاله گفته، اگه تعدادبچه ها زياد بشه، كلاس حفظ تشكيل ميشه و يه مربي ديگه مياد به ما درس ميده.
يادش به خير، اولين مربي قرآن من خاله الهام بود و تازه به خاطر من به ميرحسين موسوي راي داده بود. اين دفعه هم كه رفته مشهد براي من يه ماشين كنترلي قشنگ سوغاتي آورده.
تا يادم نرفته بگم، چون تنها كسي بودم كه تو امتحان قرآن 20 گرفته بودم، بابا ديشب، افطاري دعوتم كرد رستوران باغ مرشد، جاتون خالي، خيلي خوش گذشت و بعدشم با هم رفتيم يه كم پياده روي تا مغازه عمو كاظم. پريشب هم آسيد رضاي پورهاشمي افطار دعوتمون كرده بود اردكان، باغ خاله عذرا. تازه قبل از اينكه برگرديم خونه، ديدن داداش طاها هم رفتيم و من با بچهها يه عالمه بازي كردم، البته باباي بيمعرفتم منو نبرد سر خاك مادر و همش گفت: شب خوب نيست بريم مزار و از همين جا براشون فاتحه بخون!!.
اينم دو تا از سخنرانياي اخير حسين آقا:
* آ بام ( آخ پام ) ، ا بابا ( اي بابا )
خوب ديگه فعلاً بسه، باز هم دعا كنيد عمو محسنم هرچي زودتر آزاد بشه، تا يه روز ديگه، خدانگهدار.

سلام،
خيلي سرما خوردم، همش دارم عطسه و سرفه ميكنم. كلهام هم داره ميسوزه، اوخ، اوخ، اوخ، ببين توريش نشده باشه؟. بدجوري شده ها، كسي كه منو دوست نداره خو!!!. من چرت و پرت كه نميگم.
شنبه امتحان زبان داشتم و خاله به من و خيلياي ديگه نمره Good !!! داده، شانس آورديم قبول شديم، تازه خدا رحم كنه آخه ترم PH4 هم اون teacher مونه. فكر كنم تقصير خودمه، آخه دعا كرده بودم همين خاله معلممون باشه.
هنوز هم دعام كنيد، آخه چهارشنبه امتحان قرآن دارم، الانم قراره برم سوره يس رو بخونم. البته يكي دو هفتهاي هم هست كه قراره بابام منو ببره كلاس نقاشي كه سرما خوردگيمو بهانه كرده و همش بعداً، بعداً ميكنه. شايد ميترسه آنفلوآنزاي خوكي بگيرم.
اين هفته ماشينمونو كه از تعميرگاه گرفتيم افطاري دعوت شديم اردكان، خونه فريبا خانم. جاتون خالي خيلي خوش گذشت ليلا و طاها هم بودن، وقتي هم برميگشتيم مامان گفت: لادن خانم امشب نينيش دنيا مياد. نميدونم از كجا خبر داشت، آخه فرداش بابا از بيمارستان زنگ زد و گفت: طاها داداش دار شده!.
خوب ديگه فعلاً درود بر حافظ، چون قرآنشو خونده و ميخواد بره نهار بخوره و بعدشم بشينه پاي كامپيوتر بازي كنه. پس خدافظ تا بعد. براي آزادي عمو محسن من و بقيه دوستاش دعا كنيد.
سلام،
خوب، همونطور كه قول داده بودم امروز عكس مصطفي رو هم براتون ميذارم، البته ما تا حالا اصفهان نمونده بوديم و از دو هفته پيش برگشتيم خونمون، ولي بابام طبق معمول وقت نكرده بود وبلاگمو به روز كنه!.
شانس آورديم كه بابا و مامانم هر روز صدقه ميذارن وگرنه معلوم نبود چه بلائي سر ما مياد. آخه يا همش داريم با ماشين تصادف ميكنيم و يا يه جوري ضربه ميخوريم. چند روز پيش كه دو تا راننده خانم! پيچيدن جلوي ماشين مامانم و نزديك بود با اونا تصادف كنيم كه خوشبختانه به خير گذشت و من وقتي با بابام از كلاس زبان برميگشتم خونه داشتم اينارو براش تعريف ميكردم كه يه پژو 405 پيچيد جلوي بابا و اونم هرچي ترمز كرد، فايده نداشت و تصادف شد و ماشينمون غر شد و چراغش شكست. امروز هم كه طبق معمول حسين آقا شيشههاي آب تو يخچال و برداشته بود و زده بود زمين شكسته بود، من دويدم روش و ليز خوردم و با مخ اومدم زمين و كلهام اندازه يه گردو قلمبه شد. به قول بابام شانس آوردم شيشه تو دست و پا و پشتم و سرم نرفت. خيلي جالبي حسين!!!.
راستي ما كه اصفهان بوديم، مريم عمه هم اومد اونجا و باهم اومديم يزد و تا امروزم اينجا بود و صبح با قطار برگشت تهران، جاتون خالي چند روز باهم رفتيم جاهاي قديمي و ديديم و عكس گرفتيم، مريم هم از چند جا نقاشي كشيد، آخه اونارو بايد ببره دانشگاه و تحويل معلمشون بده. چند جا هم به قول بابام توفيق اجباري نصيبمون شد و شام و بستني خورديم. جاي شما خالي، خيلي صفا داشت.
تا يادم نرفته بگم فردا امتحان زبان دارم. يه عكس عمو محسن هم كنار عكس نوهاش براتون ميذارم و اميدوارم هرچي زودتر آزاد بشن و بيان خونه مصطفي رو ببينن. شما هم براشون دعا كنيد، براي من و داداشم وبابا و مامان هم دعا كنيد، ماه رمضان خوبي داشته باشيد.
خوب ديگه خدافظ تا يه موقع ديگه كه بابام وقت كنه وبلاگمو به روز كنه.

سلام
مژده، مژده!!!، بالاخره آقا مصطفي (پسرخالهام ديگه!!!) دنيا اومد. قدمش مبارك، اما دل همه براي عمومحسن هم تنگ شده، آخه جاش خيلي خاليه و نميتونه اولين نوهشو ببينه. اميدوارم عمو هم هرچي زودتر با سلامتي برگرده خونه و دوباره همه دور هم جمع بشيم...
چه آرام در خود شكستن چه بهتر تنها نشستن
بگذريم، ما امروز قراره بريم اصفهان ديدن آقا مصطفي، پس فعلا خدافظ تا بعد. انشاءالله وقتي برگشتيم يزد، عكس مصطفي رو هم براتون ميذارم.



سلام،
چند وقته بابام حالش گرفتهاس، نميدونم براي چي مارو هم ديگه ستاد نميبره، تازه اين دفعه هم به زور مامانم نشسته و داره وبلاگمو به روز ميكنه. از اون دفعه كه وبلاگم به روز شده خيلي اتفاقا افتاده...
ما هم مثل خيلي ها به ميرحسين موسوي راي داديم، اما كسي ديگه رئيسجمهور شد. عمو محسن مامانمو دستگير كردن و بردن زندان و دل هممون براش خيلي تنگ شده، بخصوص كه نيني خاله هدی هم نزديكه به دنيا بياد و همه دعا ميكنيم عمو تا اون موقع آزاد بشه.
من تو اين مدت دو بار امتحان دادم . امتحان زبانم خيلي خوب شد و امتحان قرانمم از همه بهتر شدم، تازه جايزه هم گرفتم. الانم كلاساي ترم تابستون قرآنو زبانم شروع شده و خيلي سرم شلوغه.
بعد از انتخابات يه سفر هم رفتيم تهران، آخه بابام كلاس داشت، تو راه تهران، رفتيم باغ فين كاشان و هم ديديم و من و حسين تو جوب آب اونجا آببازي كرديم و بعدش رفتيم كالسكه سواري، همون كالسكههائي كه اسب داره ها. يه شب هم قم مونديم و بعد رفتيم تهران خونه عمه، تازه يه روز هم كه بابام وقت كرد من و مامان و حسين و امين و مريم و مليكا رو برد باغوحش ارم، اييي! بدك نبود. من خيلي حيوونا رو براي اولين بار اونجا ديدم و سوار اسب هم شدم.
اين هفته هم كه گذشت سالگرد فوت مادر بود و ما رفته بوديم اردكان، عمه اينا هم اومده بودن و بعد از مراسم، عمه و مليكا با ما اومدن يزد و تا امشب هم اينجا بودن ولي چون مليكا بايد ميرفت مدرسه مجبور شدن برگردن تهران. جاشون خيلي خاليه و من دلم براشون خيلي تنگ شده. دلم براي مادرم هم خيلي تنگ شده، خدا رحمتش كنه.
تا يادم نرفته بگم عمه براي من و داداشم يه سوغاتي باحال هم آورده. يه هواپيما و يه هليكوپتر كه پيچاش با يه پيچگوشتي برقي باز و بسته ميشه، اينقدر كيف ميده!.
اينم از سخنرانيهاي جديد بنده :
* چقدر اسم ميرحسين قشنگه، ميشه اسم منم بذارين مير حسين موسوي!!!.
* به به، به به، خيلي ممنون تو رو ميبريم تو قندون!!.
* مامان تو نگران نيستي؟ من كه نگران پاهامم، آخه خورده زمين و درد ميكنه اما حالا چارهاي نيست!!!.
* ممكنه هيولائي، چيزي بياد خونمون دردسر درست بشه و مارو منفجر كنه!
* اگه سوسك بياد، من ميترسم و يههويي قلبم ميره و من سكته ميكنم!!!.
و اما سخنرانيهاي اخير حسينآقا
** ايمبو! ( جيمبو) ، اين دا ( اينجا) ، ادا ( رضا) ، اي بابا!!!!
" تو رو به خدا ميسپاريم ".

سلام
بابام قول داده براي نوشتن وبلاگ من به طور مرتب، ديگه قول نده، آخه هر دفعه كه قول ميده وبلاگو زود به زود به روز كنه يه اتفاقي ميافته و يه عالمه دير ميشه. البته اين دفعه هم مثل دفعه هاي قبل عذرش موجهه و به خاطر انتخابات و مسافرت و ... من "خيلي بهش گير نميدم" و فقط ميگم: " بابا تو معركهاي، بابا تو گند زدي!!!".
بگذريم، برام دعا كنيد، آخه فردا امتحان قرآن دارم، تازه منم براي مير حسين دعا ميكنم تا هرچي زودتر رئيس جمهور بشه و بابا و مامانم اينقدر من و داداشو با خودشون نبرن ستاد. " اين يه فكر خوب شد!".
خوب ديگه به جاي قصه گفتن بهتره بابام براتون سخنرانياي جديدمو بذاره كه بعضياش به قول تلويزيون "كمي تا قسمتي" فلسفيه!!!. ببينيد:
* مامان!، ميدوني من كيو از همه بيشتر دوست دارم؟ . افشين قطبي!!!.![]()
* ببخشيد به خدا شرمندهام!!!، آخ!!!، شرمندهام از كجا پيداش شد!!!؟.![]()
* مامان، يه دقه حرف نزن، بذار اين خوابمو ببينم!، اينقده جالبه!!!.![]()
* مامان، يه جوري نقاشيامو رنگ ميكنم كه غش كني!!!.![]()
* مامان، من هيجانزدهام!!!، چون بابا دوئه (2)، اونا صفرن(0)
* دلم درد ميكنه، بايد بريم دكتر، البته آمپول نزنه، فقط فكر كنه ببينه چي شده!!!.![]()
* همش تقصير نرگسه!!!، منو مجبور ميكنه بيام تو ماشين. من خودم نميخوام بيام!!!.
* بابا من ميدونم چرا اگه گاو گل بخوره! نميتونه عسل توليد كنه!!!، چون گاوه و زنبور نيشش ميزنه و ميبردش تو كندو و ميخوردش!!!. راست ميگم به خدا.![]()
![]()
![]()
خوب ديگه خدافظ تا يه روز ديگه و به اميد موفقيت همه آدماي خوب، مثل آقاي موسوي و خاتمي.

سلام
جاتون خالی، ما الان از اصفهان برگشتیم، البته عروسی محمد آقا هفته قبل بود و این هفته مجبور بودیم برای انتخاب خونه بریم اونجا، خیلی هم خوش گذشت، آخه من دیشب تو جلسه علیآقا حمد و سوره خوندم و دوتا جایزه گرفتم، تازه قرار شد دو تا جایزه دیگه هم خود علیآقا برام بفرسته. راستی تا یادم نرفته بگم بابا و مامان به خاطر من یه خونه حیاط دار انتخاب کردن، برای همین از این به بعد من و داداشم میتونیم حسابی بازی کنیم.
بگذریم، اینم چندتا سخنرانی جدید:
* اُه اُه، این وانته چقدر دنده عقب میزنه و کلاج میکشه!!!؟
* من که معتاد نیستم!!!.
* قول استثنائی میدم!.
* یه دقه تحمل میکردی تا من بیام!!!.
* مامان عاشقتم!!!.
خوب دیگه خدافظ تا یه وقت دیگه.
