تبليغاتX
حافظ
دنياي كودكي من

.

سلام،

اين همه وقت كه نتونستم بيام پيشتون چنتا اتفاق افتاده:

1- ما دو بار رفتيم مسافرت، هم اصفهان رفتيم  و هم قم و تهران، تازه مادر رو هم با خودمون اورديم خونمون، يزد.

2- من يه خورده مريض شده بودم! و بابام همش ميگفت: چيزيش نيست و زود خوب ميشه، ولي چون خوب نميشدم مامانم دوبار منو برد دكتر خوب! و اينقد بهم دوا دادن تا بالاخره خوب شدم.

3- مادر مريض شد و رفت بيمارستان بستري شد. من و حسين هم چند بار كه دلمون براش تنگ شده بود با بابا رفتيم و بهش سر زديم.

4- بابا جون و ماماني و عمه اومدن خونمون. تازه عمو كاظم و دائي مهدي هم اومدن و الانم دائي محمدرضا و مليكا اينجا هستن.

5- مامان و بابا يكي دو بار تصادف كردن و ماشينمون همش تو تعميرگاس و من مجبورم يا با مامانم برم تعميرگاه و يا با بابا برم بيمارستان.

6- من چند روزه ميرم مهد قرآن و چون خيلي پسر خوبي بودم، ديشب فرشته مهربون از طرف خدا برام يه جايزه ماشين بنز پليس سياه خريد و گذاشت زير بالشم.

7- بالاخره ما يه خونه پسنديديم و اجاره كرديم و قراره تو اين هفته اسباب كشي كنيم و بريم خونه جديد. براي همين مامان داره همه اسباب اثاثيه­هارو جمع ميكنه و فرشامونم داده برامون بشورن.

8- يه عالمه مهمون اومدن خونمون و به من و بابام و مادر سر زدن و احوالمون و پرسيدن. تازه اون شب يه آقاي پير هم اومد اينجا!!!.

9- مادردوباره قراره بره بيمارستان بستري بشه و براي همين قراره دوباره عمه و اينا بيان خونمون.

براي همين بابام تا حالا وقت نكرده بود وبلاگمو بنويسه و شايد تا بريم خونه جديد هم نتونه دوباره اينكارو بكنه، عوضش يه عالمه سخنرانياي بي سرو ته منو براتون مينويسه و وقتي اونارو خونديد حتماً

* بريد پي خونه زندگيتون!.

* اگر برق نيست، من ديوونه ميشم!.

* دلم شور داره ميزنه!.

* هواپيما بزرگه مشتيه چقدر؟.

* من فقط ني­ني خودمو دوست دارم!.

* مامان ببخشيد حرف زشت زدم و گفتم: ماشين تويوتا برام بخر!.

* خدايا خودمو حفظ كنه!!!.

* ماماني چه شانسي آورده به من زنگ زده!!!.

* ماماني تو كه اينقدر خوشگلي، نميايي باهام بازي كني؟.

* دعوت كردم  كه!، دوباره زبونم درد ميگيره ها!!!.

* ببين دائي مهدي داره چيكار ميكنه؟ همه جون كامپيوتر رو به هم ميزنه!!!.

* مامان تخم­مرغ و توش نيمرو بذارو و بعدش برام اورنجوس بيار!!!.

* حسين، به قول قديميا ديگه ندارم و ديگه!!!، شعر خوندم، به به!!!.

* نخورش دوست داشتني!!!.

* چقدر ماشينم خوشگله، دست خدا درد نكنه!!!.

* مادر، اينقد كنجكاوي كودكان نكنيد!!!.

خوب ديگه فعلاً خدافظ.

 

 

 

نوشته شده توسط حافظ راجي اردكاني در ساعت 20:55 | لینک  | 

نوشته شده توسط حافظ راجي اردكاني در ساعت 19:24 | لینک  | 

نوشته شده توسط حافظ راجي اردكاني در ساعت 21:20 | لینک  | 

سلام،

هفته پيش رفته بوديم اصفهان، عروسي خاله ندا، براي همين بابام نتونس براتون وبلاگمو بنويسه. امروزم كه نشسته وبلاگ بنويسه، حال و حوصله درست و حسابي نداره، براي همين قراره فقط سخنراني­هاي من و حسينو با يكي دو تا عكس براتون بذاره.

 

* حسين:

اينگه

اينقه

آقا

آقون

 

* حافظ:

با مخ پا افتادم زمين

عرذ ميخوام، آب بده

هيچ وقت حواست نيس، من فقط خوابم مياد، اذيتم ميكني!!!.

هندوانه چيه؟ هندونه!!!، هندونه بايد بگن اين خانوما!!!.

اگه ناخونامو تو خواب بگيري، يه موقع بيدار ميشما!!!. چه فايده­اي ميشه!!!

باباي من گناه داره، اذيتش نكن، ميشكنه!!!.

دفعه ديگه كه رفتم سلموني ميخوام چكل بشم!!!.

هر وقت بابام رفته بود، من دلم براش تنگ ميشد اشكم دراومد!!!.

مردونه كه نيست، آقايونه!!!.

نفسم داره شور ميزنه!!!.

 

خدافظ تا بعد.

 

نوشته شده توسط حافظ راجي اردكاني در ساعت 21:3 | لینک  | 

سلام،

امروز آقاي بابا نژاد اومده بود خونمون و با هم رفتيم بالاي پشت بوم و كولرامونو درست كرديم، خيلي اون بالا خوش گذشت و باحال بود، آخه من يه عالمه آب بازي كردم و قدم زدم و دوبار هم قطار از جلو خونمون رد شد و بابا بغلم كرد تا ببينم، تازه قطاراش در هم نداشت، براي اينكه قطار باربري بود. 

ظهر هم با بابا و مامانم رفتيم همونجائي كه نماز ميخونن (مسجد) و من كفشامو در آوردم و گذاشتم اونجا! (جا كفشي) و شناسنامه بابارو دادم به آقاهه و بابا هم دستشو زد تو رنگ و دستش كثيف شد، بعدش من راي بابا و مامان و گرفتم و انداختم تو صندوق.

و اما آخرين سخنراني ها

* بابا، قلبت كو ريخت، اي لر!!!.

* چه فايده­اي ميشه!!!؟

* مخشو زدم مرده شد!!!.

* از اينجا تا آسمونا حوصله ندارم. برو تا اعصابم خورد نشده!!!.

* تو ريش بابام سلامت!!!.

* من طاقت حسين غرغرو ندارم، ببين اخماش به همه!!!.

* يار دبستاني من حسينه!!!.

" تمام شد، تمام شد، تمام شد، گل سرخم تمام شد!!! "، هفته ديگه قراره بريم اصفهان، عروسي خاله ندا، پس تا وقتي بابام دوباره وقت كنه و براتون وبلاگ منو بنويسه، گوباين.

نوشته شده توسط حافظ راجي اردكاني در ساعت 23:32 | لینک  | 

سلام، امشب بابام براتون فقط آخرين سخنرانيامو ميذاره. آخه سرما خورده­اس و حال و حوصله نداره، ببينيد:

* بابا بيا در گوشت بگم، ... وقتي ما ميخوابيم، آقا پليسه بيداره!!!.

* آخه مرد حسابي!!!، اگه شما غر غر نكني من ميدونم چه غلطي بكنم!!!.

* قرارمون اين نبودا!!، قايمم كن مامان منو نشنوه!!!.

* ماماني، پدر مادر منو درآوردي!!!.

* اگه حرف دروغ به من بزني، ميكشمت!!!.

* اه تو كلات!!!، اينقد پسر خوبي­ام.

* خدا مرگم بده!!!.

* من فشارم هميشه پائين بوده، حالا بالا رفته!!!، فشارم هفته!!!، خيلي گرونه!!!، ... مامان فشارمو داد!!!.

* نذاشتم حسينمو يه كسي نازي كنه!!!.

* تا كسي زنگ ميزنه، من گوشيو ور ميدارم، يه كسي مياد در گوشم حرف ميزنه!!!.

 گوباين.

 

نوشته شده توسط حافظ راجي اردكاني در ساعت 23:6 | لینک  | 

سلام،

ديشب رفته بودم اردكان، عروسي! (بله برون) آس رضا و زهرا، امروزم يه عالمه شيريني و خيار خوردم و با آس محمد بكس بازي كردم و يه بار اون گريه افتاد و يه بار هم من، اون وقت آس محمد به من گفت: " ... دماغ ".

راستي يه كار بدم كردم، چيكار؟، هر كه اومد طرف حسين و خواست نازي و بوسش كنه، دعواش كردم و زدمش و بعدشم ميپريدم رو حسين تا كسي نبردش، آخه داداش گل خودمه، " پسر گلم "، " حسين و مني، انا من حسيني "!!!.

بابا و مامان ميگن حسين ديگه كم­كم ميخواد چهار دست و پا راه بره و خيلي بايد مواظبش باشي، آخه " من كه حال و حوصله اين كارارو ندارم ديگه ". راستي تا يادم نرفته بگم مامان هم كه همش به من ميگه مواظب حسين باش امروز يه خرابكاري كرد و يه تيكه سيب گذاشت دم دهن حسين و اونم چون كوچولو بود و بلد نبود بخوره، سيب پريد تو گلوشو سرفه افتاد و ...

خوب ديگه بريم سرسخنرانياي من، بعداً هم يادم بندازيد براتون " شعر يار دبستاني " هم بخونم.

* اسرغفلله ( استغفرالله )، بر اعصاب خود مثلث!!! باش.

* هر چي بهش ميگم!!! پرروتر ميشه!!!.

* چرا اينقدر عصباني ميشي؟ پدر صلواتي!!!. خوب بچه شير ميخواد بابائيم.

* بابائي، اون دفعه چرا با كفش بي واكس زدن رفته بودي اداره؟.

* گفتم نرو به ميدان، كشته ميشي مامان جان، ديدي رفتي به ميدان كشته شدي مامان جان!!!.

* آقا پليسه ميخواد دزدرو بكشه. همه اين كارارو خلافكار ميكنه!!!.

* آقاي بورقاني سخنراني كرده، مرده!!!.

* اندام عالي، منفجر!!!.

* اکسلنت!!!.

* گوباين(گودباي)!!!.

 

نوشته شده توسط حافظ راجي اردكاني در ساعت 21:7 | لینک  | 

سلام، سال نو مبارك،

يه­وقت فكر نكنيد بابام اين دوهفته، سرش خيلي شلوغ بوده و نتونسته وبلاگمو به روز كنه!!!. نه!، آقا همش پاي كامپيوتره و داره بازي ميكنه!!!. " خرس گنده!!! ".

امسال عيد ما مسافرت نرفتيم، آخه بابا هر روز بايد ميرفت اداره و بعدشم باباجون اينا اومدن خونمون و تازه مهمونم داشتيم، جاتون خالي، خيلي خوش گذشت و من و حسين يه عالمه عيدي هم گرفتيم. " به به، به به، خيلي ممنون!!! ".

يه روز هم با بابا و مامان رفتيم "عيد ديدني " خونه رئيس بابا و  من اولش يه­خورده بد اخلاقي كردم و وسط اتاق پذيرائي خوابيدم، ولي بعدش حالم خوب شد و خيلي آبرو­ريزي نكردم. فقط وقتي خداحافظي كرديم و ميخواستيم سوار ماشين بشيم بريم خونمون، از مامانم پرسيدم: " پس چرا عيدي نداد؟!!! ".

راستي سيزده­ به در رفتيم اردكان، " باغ آقاي اقبال ". اولش من ترسيدم، آخه اونجا " يه عالمه، دو تا!!! مورچه داشت " و براي همين بابا منو گذاشت رو يه جاي بلند. بعدشم با آقاي اقبال و آقاي داوري و محمد رفتيم و گوسفندارو نگاه كرديم.

حسين خيلي شيطون شده و همه­اش داره " ورجه وورجه مييكنه و ميجنبه!!! " و " خيال ميكنه،  بابا، مامان فرش هستن و ميخواد همش روشون راه بره ".  يه عالمه غرغر هم ميكنه و براي همين من همش بهش ميگم: " الهي قربون اوقون گفتنت برم!!! ".

بگذريم، من دو تا سخنراني جديد هم كردم كه بابا براتون مينويسه.

1-   يه روز وقتي تلوزون داشت فوتبال ميذاشت من از مامانم پرسيدم: " مامان، اينا همشون آقان؟ پس چرا آقاهه همش ميگه ماماني؟!!! " ( ماماني = بازيكن پرسپوليس ).

2-   اون روزي كه در ماشين جيپمو شكسته بودم و مامان عصباني بود، به دائي مهدي تلفن كردم و بهش گفتم: " در ماشين جيپمو كاريش نداشتم، شكستمش. ديگه برام ماشين نخريا!!! ".

" بابا چقدر وبلاگمو مينويسي؟ بسه ديگه ".

... خدافظ تا يه فرصت ديگه.

 

نوشته شده توسط حافظ راجي اردكاني در ساعت 20:4 | لینک  | 

سلام، ديشب خونمون خيلي "صداهاي وشنكناك!!!" شنيده مي­شد و بابا ميگفت: نترسيا، اين صداها صداي ترقه است و امشب هم شب چهارشنبه­سوريه.  منم ازش پرسيدم: "چهارشنبه سوري ديگه چيه؟" و باباهم به جاي جواب "درست و حسابي"، " يه اراجيفي!!!" به من گفت، كه من فقط از اون حرفاش فهميدم آتيش­بازي و ترقه انداختن، كار خطرناكيه!.

"بابا چرا با من ناراحتي؟ من دوستت دارم!!!".

امروز صبح با بابا و مامانم رفتيم بيرون و يه عالمه خريد كرديم و اينقدر طول كشيد كه غذاي مامانم سوخت و...

بگذريم، امشب دائي مهدي مياد خونمون و فردا هم باباجون و ماماني با خاله هدي قراره بيان اينجا، آخه بابام ميگه فردا عيده و سال نو ميشه . آخ­جون دوتا عيدي!!!.

خوب ديگه، براي امشب بسه، چون ميخوام برم " آقاي [ مامور [ قطارو بكشم!!!، آخه نميذاره من برم سوار قطار بشم و برم قم، خونه مادر". فقط قبل از خدافظي بابام قراره دوتا سخنراني هاي منم براتون بنويسه.

* بابا، ميخواي بري ايميل هاي (Email) منو بنويسي؟!!!.

* اَه، من نميدونم اين آب چشه؟ چه مرگشه؟!!!، همش قطع و وصل ميشه!!!.

* خونه مادر رفته بوديم، بانك ملت!، بعدش من بابا بغلم كرده بود، بعد اون آقا گفت: مالوندي و ميري؟!!!.

* يه چيزي تو مايه­هاي بابا!!!.

 به قول بابام پيشاپيش عيدتون مبارك!. خدافظ تا سال ديگه.

" چرا آس ممد نيومد، شايد بعداً بياد، هر وقت كاراشو كرد؟، باشه!!!؟".  

 

نوشته شده توسط حافظ راجي اردكاني در ساعت 23:59 | لینک  | 

سلام

حسين از ديروز يه­كم تب كرده، آخه برديمش درمانگاه، چون نوبت واكسنش بود و وقتي هم آقا بهش آمپول زد، يه كم گريه كرد، اما بعدش آروم شد، ولي مامان از ديروز همش داره بهش قطره استامينوفن ميده. براي همين وقتي بابا ازم پرسيد تو هم ميخواي واكسن بزني، گفتم: " نه!!!، من چند روز پيش رفتم بيمارستان، آمپول زدم و دردم اومده، گريه كردم!!!. "

بالاخره ديروز بعد از 5 ماه رفتم اصلاح، اصلاً هم گريه نكردم و پسر خوبي هم بودم، تازه آقا با ماشين ريش­تراشش، ريشامم اصلاح كرد و به كله­ام آب پاشيد وبعدشم به موهام سشوار زد. وقتي از مغازه علي­آقا اومديم بيرون و سوار ماشين شديم، مامانم از بابا پرسيد چرا اينقد موهاشو كوتاه كردي؟  ديگه نميذارم بچه­رو اينجا ببري اصلاح. ولي خودم فكر ميكنم خيلي خوشگل شدم، تازه قرار شده با علي­آقا عيديامو نصف كنم.

امروز ماماني زنگ زد و وقتي فهميد بابا رفته بيرون، ازم پرسيد: مگه امروز تعطيل نيس؟، بهش جواب دادم: " نه، امروز روز خداس، همه مغازه­ها هم بازه!!! "، ولي وقتي بابا " از همون جائي كه گفت " (كلانتري) اومد و باهم رفتيم مسجد، " ير " ( راي) بديم، بابا و مامان برام توضيح دادن: امروز روز خداس، ولي چون جمعه­ها تعطيله، بيشتر مغازه­ها بسته است.

 اينم دو تا سخنراني جديد:

* به­به چه شعري گفتم!!!.

* اون حافظي كه آقا گفت (حافظ شيرازي)، بابا و مامان و حسين هم داره؟.

* حسين، حرف حسابش آقونه ديگه!!!.

* بابا، اين فضولياي منم نوشتي؟.

* مامان، من ميخوام گيربدم!!!.

خدافظ تا بعد.

 

نوشته شده توسط حافظ راجي اردكاني در ساعت 23:53 | لینک  |